|
شب سوم محرم ... رفتم مسجد... حاج آقا تلاش وافر نمودند تا اشک مردم درآورند.... اما دل مستمعین به عبارتی سنگ تر از آن بود که ... حتی نم کوچکی از چشما بیرون نمیزد... و حاج آقا مستاصل گشته... ناگهان فکری به خاطرش آمد. از خانمهای پشت پرده طلب طفل شش ماهه ای نمودند... نفهمیدم طفل را به یکباره چه شد (نعوذ بالله نیشگونش که نگرفت) که چنان جیغ و نعره هایی سر داد که چرت را از پا منبری ها ربود حاج آقا میکرفن را جلوی طفل گریان گرفت ... اینباره خواب از همسایه های مسجد ربوده شد. فرمودند : " میدانید این طفل چه میگوید... میگوید تشنه ام ،آب میخوام...آب..آب. آیا سزاوار است بر گلوی اون تیر سه شعبه بزنند..." ، ، ، ، ، ، بچه همچنان گریه ... و مردم همچنان مبهوت از این حرکت حاج آقا... |
|
|


